چند شعر ناب از صائب تبریزی
غفلت
پرده ی غفلت مبادا چشمبند هیچکس
در قفس هم مرغ ما در فکر آب و دانه است.
همدرد
چون وا نمی کنی گرهی خود گره مباش
ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست.
آرزو
بر مور و مار جای نفس تنگ گشته است
بردند بس که آدمیان آرزو به خاک.
گرو
از بس کتاب در گرو باده داده ایم
امروز خشت میکده ها از کتاب ماست.
عامل شکست
شیشه نزدیک تر از سنگ ندارد خویشی
هر شکستی که به هر کس برسد از خویش است.
هنر
هنر دیگران ندیدن،عیب
دیدن عیب خویشتن،هنر است.
خواب غفلت
بود از موی سفید امید بیداری مرا
بالش پر گشت آن هم بهر خواب غفلتم.
آبرو
در حفظ آبروی ز جان سخت تر بکوش
کین آب رفته باز نگردد به جوی خویش
دست طمع چو پیش کسان می کنی دراز
پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش.
همّت
چون سیاووش،گذشتند ز آتش، مردان
ما به همّت،نتوانیم گذشت از دودی.
دل کندن
ز رنگ و بوی جهان، مشکل است دل کندن
مگر چو شبنم گل، محو آفتاب شوم.
خطا
چون خطایی از تو سر زد در پشیمانی گریز
دلبستگی
دلبستگی ست مادرِ هر ماتمی که هست
ظرفیت
احسان آفتاب،به مقدار روزن است
عید
بس که بد می گذرد،زندگی ی اهل جهان