علی رضا بدیع
آورده است چشم سیاهت، یقین به من
هم آفرین به چشم تو ، هم آفرین به من
من ناگزیر سوختنم ، چون که زل زده ست
خورشیدِ تیزِ چشمِ تو با ذره بین به من
بر سینه ام گذار سرت را که حس کنم
نازل شده ست سوره ای از کفر و دین به من
یاران راستین مرا می دهد نشان
این مارهای سر زده از آستین به من
تا دست من به حلقه ی زلفت مزین است
انگار داده است سلیمان ،نگین به من
محدوده ی قلمرو من ،چین زلف توست
از عرش تا به فرش ،رسیده ست این به من
جغرافیای کوچک من، بازوان توست
ای کاش تنگ تر شود این سرزمین به من.