چند شعر ناب از کلیم کاشانی
آرزو در طبع پیران از جوانان هست بیش
در خزان،یک برگ چندین رنگ پیدا می کند.
غم
مجنون به ریگ بادیه ،غم های خود شمرد
یاد زمانه ای که غم دل حساب داشت.
سازش
طبعی به هم رسان که بسازی به عالمی
یا همتی که از سر عالم توان گذشت.
روشندلان
روشندلان،فریفته ی رنگ و بو ،نیند
آئینه،دل به هیچ جمالی نبسته است.
آه
تا ز دل آهی کشیدم ،جمله دل ها درگرفت
باد بود،از آتش یک خانه ،چندین خانه سوخت.
گریه
بعد عمری که به خواب منِ بیدل آمد
گریه آبی به رخم ریخت که بیدار شدم.
باطن
باطنش،همچو پشت آینه بود
ظاهر هر که صافتر دیدم.
پختگی
باشد نشان پختگی،افتادگی،کلیم
آن میوه نارس است که بر دار مانده است.
آغاز و انجام
ما ز آغاز و ز انجام جهان ، بی خبریم
اول و آخر این کهنه کتاب،افتاده است
گل
سیر گلشن کردی و گل،غنچه شد بار دگر
بس که از شرم جمالت،دست پیش رو گرفت
جهت
این همسفران،پشت به مقصود،روانند
شاید که بمانم،قدمی پیش تر افتم
دل بستن و دل کندن
بد نامي جهان دو روزي نبود بيش
آن هم كليم با تو بگويم چه سان گذشت
يك روز صرف بستن دل شد به اين و آن
روز دگر به كندن دل زين و آن گذشت.
راز
گر ز غمت شکست دل ، راز تو فاش کی شود
گنج نهفته تر شود ، خانه اگر خراب شد.