چند شعر ناب از امیر خسرو دهلوی

باران

 

می روی و گریه می آید مرا

 

ساعتی بنشین که باران بگذرد.


 اشک

 

اشکم برون می افکند، راز درون پرده را

آری ، شکایت ها بود ، از خانه بیرون کرده را.

 

سنگ - علی فردوسی

یک اتفاق ساده مرا بیقرار کرد
 
باید نشست و یک غزل تازه کار کرد .
 
در کوچه می گذشتم و پایم به سنگ خورد
 
سنگی که فکر و ذکر دلم را دچار کرد .
 
از ذهن من گذشت که با سنگ می‌شود
 
آیا چه کارها که در این روزگار کرد !
 
با سنگ می شود جلوی سیل را گرفت
 
طغیان رودهای روان را مهار کرد .
 
یا سنگ روی سنگ نهاد و اتاق ساخت
 
بی سرپناه ها ، همه را خانه دار کرد .
 
یا می شود که نام کسی را بر آن نوشت
 
با ذکر چند فاتحه، سنگ مزار کرد .
 
یا مثل کودکان شد و از روی شیطنت
 
زد شیشه ای شکست و دوید و فرار کرد .
 
با سنگ مفت می شود اصلا به لطف بخت
 
گنجشک‌های مفت زیادی شکار کرد .
 
یا می‌شود که سنگ کسی را به سینه زد
 
جانب از او گرفت و بدان افتخار کرد .
 
یا سنگ روی یخ شد و القصه خویش را
 
در پیش چشم ناکس و کس، شرمسار کرد .
 
ناگاه بی مقدمه آمد به حرف سنگ
 
اینگونه گفت و سخت مرا بیقرار کرد :
 
تنها به یک جوان فلسطینی‌ام بده
 
با من ببین که می‌شود آنگه چه کار کرد!