یک اتفاق ساده مرا بیقرار کرد
باید نشست و یک غزل تازه کار کرد .
در کوچه می گذشتم و پایم به سنگ خورد
سنگی که فکر و ذکر دلم را دچار کرد .
از ذهن من گذشت که با سنگ میشود
آیا چه کارها که در این روزگار کرد !
با سنگ می شود جلوی سیل را گرفت
طغیان رودهای روان را مهار کرد .
یا سنگ روی سنگ نهاد و اتاق ساخت
بی سرپناه ها ، همه را خانه دار کرد .
یا می شود که نام کسی را بر آن نوشت
با ذکر چند فاتحه، سنگ مزار کرد .
یا مثل کودکان شد و از روی شیطنت
زد شیشه ای شکست و دوید و فرار کرد .
با سنگ مفت می شود اصلا به لطف بخت
گنجشکهای مفت زیادی شکار کرد .
یا میشود که سنگ کسی را به سینه زد
جانب از او گرفت و بدان افتخار کرد .
یا سنگ روی یخ شد و القصه خویش را
در پیش چشم ناکس و کس، شرمسار کرد .
ناگاه بی مقدمه آمد به حرف سنگ
اینگونه گفت و سخت مرا بیقرار کرد :
تنها به یک جوان فلسطینیام بده
با من ببین که میشود آنگه چه کار کرد!
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۳/۰۵/۰۳ ساعت ۳:۱۱ ق.ظ توسط مسلم رحمتی
|