آورده است چشم سیاهت، یقین به من

هم آفرین به چشم تو ، هم آفرین به من

 

من ناگزیر سوختنم ، چون که زل زده ست

خورشیدِ تیزِ چشمِ تو با ذره بین به من

 

بر سینه ام گذار سرت را که حس کنم

نازل شده ست سوره ای از کفر و دین به من

 

یاران راستین مرا می دهد نشان

این مارهای سر زده از آستین به من

 

تا دست من به حلقه ی زلفت مزین است

انگار داده است سلیمان ،نگین به من

 

محدوده ی قلمرو من ،چین زلف توست

از عرش تا به فرش ،رسیده ست این به من

 

جغرافیای کوچک من، بازوان توست

ای کاش تنگ تر شود این سرزمین به من.