هفتاد و دو فصل سرخ


شوریده سری که شرح ایمان می کرد

هفتاد و دو فصل سرخ،عنوان می کرد

با نای بریده نیز ،بر منبر نی

تفسیر خجسته ای ز قرآن می کرد.


قلّه ی دعا


چارمین قلّه ی سترگِ شرف

که دلش محوِ ذاتِ باری بود

 

آن که از حق به زَمهَریرِ ستم

با دعا،گرمِ پاسداری بود

 

آن که از تیغِ جورِ آلِ یزید

بر دلش، زخم های کاری بود

 

آن که اشکش کنارِخونِ حسین(ع)

باغ را رمزِ آبیاری بود

 

سائل از او جوابِ«نه» نشنید

در کرَم ،ابرِ نوبهاری بود

 

در نمازش اگر نبودی «لا»

بر لبش جاودانه «آری»بود.


روایت پانزدهم


ای زن

قرآن بخوان

تا مردانگی بماند

قرآن بخوان

به نیابت کل آن سی جزء

که با سرانگشت نیزه

ورق خورد

خیزران

عاجزتر از آن است

که عصای دست

شکست های بزک شده باشد.

  برادرِ عشق


آن حامی ی تشنگانِ سیراب

وآن آتشِ بردمیده از آب

 

آن نامی ی عشق و عشقِ نامی

سقّای سپاهِ تشنه کامی

 

آن، دشمنِ کوچه های بن بست

آن، داده به دستِ آسمان،دست

 

رودی که روان به سوی آب است

وآن تشنه که آبروی آب است

 

در شامِ زمانه،ماهِ«مَردی»

آب آورِ خیمه گاهِ «مَردی»

 

آیینه ی مهر خاوری، اوست

سیراب کُنِ دلاوری، اوست

 

سرخیلِ دلاورانِ دهر است

دریای روان به سوی نهر است

 

غوّاصِ صفا،شناورِ عشق

فرزندِ شرف،برادرِعشق.


حضرتِ عشق


ای حضرتِ عشق! یاری ام کن

زردم ز خزان،بهاری ام کن

 

جز شورِ سفر،به سر ندارم

ره توشه به جز خطر، ندارم

 

با لطف تو اهلِ راز گشتم

عذرم بپذیر! بازگشتم

 

ای حضرتِ عشق! دست گیرم

من حُرّ توام،مخواه اسیرم

 

بگذار که در رکاب باشم

هیهای تو را جواب باشم


ای وای اگر که حُر نباشم

خالی ز خود،از تو پُر نباشم

 

در وادیِ عشقِ بی نهایت

بگذار که جان کُنم فدایت

 

از محبسِ تن بکِش برونم

اذنِ فَوَران بده به خونم

 

ای حضرت عشق! یاری ام کُن

زردم ز خزان بهاری ام کُن.


سر


سَر چه باشد که فدای قدمِ دوست کنیم

این متاعی است که هر بی سر و پایی دارد!


پیغام


با جرعه کشان،خطاب دارد غمِ تو

پیغامِ شراب ناب دارد غم تو

می تابد و می سوزد و می رویاند

خاصیّت آفتاب دارد غم تو.

عین الیقین


رسول امینی که در چشم توست

به من داد، دینی که در چشم توست

رسیدم پس از وادی شک و اشک

به عین الیقینی که در چشم توست.


می خندیم



در پرده ی سوز و ساز هم می خندیم

با داغ درون گداز هم می خندیم

چون لاله ی نوشکفته ای در باران

از گریه پریم وباز هم می خندیم.


  خشکسال نغمه



بخوان ای در صدایت شعله ی ناب

مرا در خشکسال نغمه دریاب

تو آتشخانه داری در گلویت

بخوان تا برف کوهستان شود آب.

عاشقی در هوس نمی گنجد

آسمان در قفس نمی گنجد

عشق،یعنی عقاب خاطر ما

زیر بال مگس نمی گنجد.


زاد راه

 

جز آرزوی وصل تو ،یک دم نمی کنم

یک دم ز سینه،مهر تو را کم نمی کنم

ای آن که سربلند،مرا آفریده ای

جز پیش آستان تو، سر خم نمی کنم

گر در ازای عشق،غم عالمم دهی

با عالمی معاوضه این غم نمی کنم

چون آتش فراق تو را آزموده ام

خوف از عذاب سخت جهنم نمی کنم

تا آب دیده بر عطش سینه، مرهم است

سعی از برای کوثر و زمزم نمی کنم.


رود و دریا 



پیر برهمن گفت:

از رود تا دریا

راه درازی نیست

رودی که از خود بگذرد

دریاست.


آرامش

 

 

شاعری

 

وام گرفت

 

شعرش آرام گرفت.


تکلیف 



آجيل ها و تقويم

به بهار گواهي مي دهند

اما در اين ميان

تكليف بخاري روشن نيست !


غارت
 

من كزين فاصله غارت شده ی چشم توام

چون به ديدار تو افتد سر و كارم چه كنم؟

يك به يك با مژه‎هايت دل من مشغول است

ميله‎هاي قفسم را نشمارم چه كنم؟


فاصله

 


نزديك تر بيا

من زنده ام هنوز

اما...

نزديك تر بيا

من روي دست فاصله تشييع مي شوم.


حافظ


اون که دل نشینه شعرش تا ابد

چشم روشنش به دست ساقیه

مستی ی عنایته تو ساغرش

کی میگه که حافظ اتفاقیه؟

 

برخلاف شاعرای اهل لاف

نَفَسش معنی میده به شعر خوب

غزلش: مزرعه ی سبز فلک...

پُره از ستاره های بی غروب

 

توی شعر شاعرای عصر ما

جای رندی های حافظ خالیه

تک و توک ،بعضی کارا گل می کنه

حافظ اما هر چی گفته ،عالیه

 

لابه لای غزلای بی شمار

تو دلِ صد تا کتابِ جورواجور

دریغ از یه نکته حرف دلنشین

دریغ از یه چیکه حال یه قطره شور

 

غزلا خالی ان از حرفای ژرف

پُرَن از صنعت محض و قافیه

تا میای اول شعرو بخونی

حوصله داد میزنه که:کافیه!

 

اما حافظ که خدای شاعراس

یه چیزِ نگفتنی تو کارشه

دل اگر رمنده باشه مثل باد

باز همون اول کار،شکارشه!

 

خبر از نهفته های دل میده

عاشقا با دفترش فال میگیرن

کفترای آرزو زنده میشن

تو فضای دل ،پر و بال میگیرن

 

باید از خودش بپرسیم که چطور

این همه حادثه، تو غزل گذاشت

یه عالَم، تلخی کشید و از خودش

شِعرایِ شیرین تر از عسل گذاشت!

 

این دُرسته که اونم روی زمین

مثلِ ما زاده ی آب و گِل بوده

مولا جلوه ش داده ،من شک ندارم

که به اون بالاها متصّل بوده!


چند نکته در مورد شعر - کتاب براده ها(گزیده آثار)- سید حسن حسینی – انتشارات سوره مهر – چاپ هشتم -  1389

 

 

عقل و منطق برای شعر مثل ریش و سبیل برای کودکان است.ص 31

 

تسلط بر وزن و قافیه،کار شاعری را آسان می کند اما شاعر نمی سازد.ص 34

 

یک شعر بد مثل یک عطسه ی بلند،ممکن است توجه دیگران را به خود جلب کند ولی تحسین کسی را برنمی انگیزد.ص 38 

 

شعر بلند در دنیا وجود خارجی ندارد.آنچه ما برحسب عادت شعر بلند یا منظومه اش می نامیم، چیزی جز حاصل به هم پیوستن یک سری اشعار کوتاه نیست.ص 42

 

یک شعر ابتدایی ولی پرعاطفه مثل لبخند کودکی است که هنوز دندان درنیاورده است. بر این منوال یک شعر محکم ولی خالی از شور و عاطفه،همچون لبخند پیرمرد یا پیرزنی است که از تالار دندان های مصنوعی پرده بر می دارد.ص 43   

 

فقط یک سارق ادبی این جسارت را دارد که لیست اشیایی را که به سرقت برده در چندین و چند نسخه به چاپ برساند.ص 59

 

در جناح مومنان ،شرط پیروزی،سپیدی باور است نه سیاهی لشکر.ص 67